۱۲/۰۷/۱۳۸۳

آنروزها يادش بخير

آنروزها يادش بخير. پادشاهی داشتيم خدايگان صفت. خردمند و سردی و گرمی دنيا چشيده. همه می دانستيم که بفکر ملت است. حتی زمانيکه در کوههای آلپ سرگرم اسکی بود به فکر ملت بود. حتی زمانيکه از مهمان های شيک و پيکش در کاخ های مجلل و شاهانه اش پذيرايی می کرد بفکر ملت بود. حتی زمانيکه بر روی توالت طلايش به قضای حاجت مشغول بود به فکر ملت بود.

همه دوستش داشتند. ولی بيش از همه بادمجان دور قاب چين ها از وزير گرفته تا وکيل صميمانه دوستش داشتند. بهمين دليل دستش را می بوسيدند و به چشم می گذاشتند. با لباس های زرق و برق دار در مقابل مقام همايونی صف می بستند، دولا راست می شدند و از مقام همايونی عيدی و جايزه دريافت می کردند. و چه خوب و شيک بود. چقدر مايه افتخار ملت بود که چنين پادشاهی دارند که اينهمه آدم را لباس نو پوشانيده و جلوی خودش قطار کرده. شهبانو هم داشتيم که هميشه مثل کنيز هندی پشت سر مقام همايونی راه می رفت. بدون اجازه او آب هم نمی خورد. هرچقدر در مقابل خودی و بيگانه تحقيرش می کرد به روی خودش نمی آورد. مشغول کارهای خودش بود و اگر می شد حاضر بود پای اعليحضرت را ببوسد و به دو چشم بگذارد.



انتخابات هم بود ولی هيچکس خبردار نمی شد. نه در روزنامه ها حرفش بود و نه در راديو وتلويزيون. يک عده ای به مجلس انتخاب می شدند که نه کسی می شناخت و نه می خواست بشناسد. همه می دانستند که انتخابات قلابی است ولی همه راضی بودند، چون می دانستند اعليحضرت همه نمايندگان را از فيلتر همايونی گذرانده و کسی بيخودی به مجلس راه پيدا نمی کند. اگر بغير از انتخابات مجلس، انتخابات ديگری همه بود، کسی به من خبر نمی داد، ولی اگر هم بود، حتماً آنها هم از فيلتر همايونی رد می شدند.

دوتا مجلس داشتيم: يکی مجلس سنا و ديگری مجلس شورا. هيچکس مطمئن نبود که فايده اين دو تا چيست و نمايندگانش به چه کاری مشغولند. لايحه هايی بود که از طرف مقام همايونی به مجلس عرضه می شد و نمايندگان مردم «صحيح است، احسنت» گويان آنها را تصويب کرده و بعداً به توشيح ملوکانه می رسيد. نه کسی حرف از دموکراسی می زد نه از حقوق بشر چون خبری از هيچکدامشان نبود. همه خوشحال و راضی به انجام وظيفه مشغول بودند. نه دعوايی بود و نه منازعه اي. مردم هم کاری به کار مجلس و حکومت و سياست نداشتند، چون همه می دانستند شاهنشاه بهتر می دانند و اگر قرار بود از چيزی خبردار شويم، خودشان سر فرصت بهمان می گفتند.

يک حزب رستاخيز هم داشتيم که خود مقام همايونی فکرش را کردند و راهش انداختند. گفتند بی خيال دموکراسی و قانون اساسی و غيره. حرف حرف من است و امر امر من. هرکسی خوشش نمی آيد گذرنامه اش آماده است و می تواند هرکجا که می خواهد تشريف ببرد. يک عده ای رفتند ولی يک عده ديگر سر از زندان اوين درآوردند که در آنجا خوب ازشان پذيرايی شد که برای هفت پشتشان کافی بود. اعليحضرت با خردی که داشتند يک عده از همان اشخاص دولا راست شو را مسئول امور اين حزب جديدالتأسيس کردند، روزنامه برايش منتشر کردند، ساختمان کج و کوله ساختند و دست يک عده ای را هم بند کردند. البته شاهنشاه با خرد خدايی خودشان کار را برای همه آسان کرده بودند. چون حزب ديگری نبود، همه ملت ايران از بزرگ و کوچک و فقير و غنی به عضويت اين حزب در آمدند. حالا اين حزب چه کار می کرد و برنامه اش چه بود کسی خبر نداشت و منتظر شاهنشاه بودند که برايشان تکليف معين کنند.

يک ساواک هم داشتيم که خيلی خوب بود. مراقب اشخاصی بود که سرشان بوی قرمه سبزی می داد. ازشان در زندان اوين پذيرايی می کرد و بهشان پپسی می داد (البته بطری اش را). همه می دانستيم که بعضی موضوعات هست که نبايستی در موردش نطق زد. همه به هم شک داشتيم. هرکس که حرفی می زد ويا مخالفتی می کرد را ساواکی می دانستيم. به نزديک ترين رفيق دبستانی و دبيرستانی و دانشگاهی خود اعتماد نداشتيم. ولی با اينهمه می دانستيم که همه اين چيزها برای خير و سعادت مملکت است. شاهنشاه کاری نمی کنند که به منافع مملکت و بندگانشان لطمه ای وارد شود. هميشه به درگاه الهی مناجات می کرديم که خداوند سايه ايشان را از سر ما ملت حق ناشناس کم نکند.

خيلی چيزهای ديگر داشتيم. جلال و جبروت داشتيم. رئيس جمهور آمريکا به کشورمان سر می زد و از مقام همايونی حال و احوال می پرسيد. جشن های دوهزار و پانصدساله داشتيم. جشن های پنجاهمين سال سلطنت پهلوی داشتيم. «کورش تو بخواب که ما بيداريم» داشتيم و غيره و غيره.

ولی اين ملت قدر ناشناس با آن انقلابشان همه چيز را از هم پاشيدند. چرت نمايندگان محترم را در مجلس سنا پاره کردند. گفتند آزادی می خواهيم، دموکراسی می خواهيم. ارواح شکمتان! رويشان را از خدای روی زمين برگرداندند. آرامش سرکرده های مملکت را با لباس های زرق و برق دار بهم زدند. همه چيزهايی که شاهشناه برايش سالها زحمت کشيده بودند و با خون جگر راه انداخته بودند را از هم پاشيدند. مردم شروع به صحبت کردن در مورد مسائل سياسی کردند که خودش گناهی نابخشودنی بود. از خاطرشان رفت که اين حق تنها برای مقام همايونی رزرو شده. و همين طور پيش رفت تا هر آنچه شاهنشاه با خردمندی و خون جگر سالها برايش زحمت کشيده بودند به باد رفت و همه چيز از هم پاشيد.

واقعاً که آنروزها يادش بخير.


نظرات: ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]



پیوندهای مربوط به این پیام:

ایجاد یک پیوند



<< صفحهٔ اصلی
:رأی بدهيد Balatarin

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]

تنها با ذكر كامل منبع ، استفاده از مطالب وبلاگ آزاد است ©