9/19/2009
«يه هفته، دو هفته، احمدی حموم نرفته»
اين يکی از شعارهايست که اينروزها در خيابان های تهران می دهند. البته فقط اين احمدی نيست که حموم نرفته بلکه نيمی از جامعه ايرانی حموم نرفته اند. همان هايی که ريش دارند و تسبيح می چرخانند. بازاری اند و به کار آزاد مشغولند. روزه می گيرند و ماه محرم سياه می پوشند. روضه می روند و دسته راه می اندازند. به طور کلی سنتی هستند.
از سوی ديگر نيم ديگری از جامعه ايرانی شهرنشين و مدرن است. پايش بيافتد به اروپا و آمريکا می روند. اهل شب شعر و موسيقی پاپ و رپ هستند. شب ها را در کافه های شمال شهری می گذرانند. به طور کلی متجدد هستند. لباس های مد روز می پوشند و ادوکلن می زنند و به چشم حقارت به سنتی ها نگاه می کنند. اين کاريست که هميشه کرده اند.
اين دو گروه قبل از انقلاب هم وجود داشتند، حالا هم هستند. تنها تفاوتی که ايجاد شده اينستکه حالا گروه سنتی قدرت را در دست گرفته است. در واقع انقلاب کرد که قدرت را به دست بياورد. از سال های سال در «پستو» ی جامعه بودن خسته شده بود. از اين همه تحقير. يک خمينی نامی هم پيدا شد و آنها را متحد کرد. پس قيام کردند و شاه را که سمبل تجدد بود به زير کشيدند و گروه متجدد را به «زيرزمين» فرستادند.
البته جريانات به اين سادگی نبود ولی خب اين هم يکی از دلايل اصلی انقلاب بود.
گروه متجدد هم برای سی سال آزگار اين همه خفت و خواری را تحمل کرد و به زندگی مجازی اش ادامه داد. به پارتی ها و موسيقی زير زمينی اش پرداخت. تا اينکه ديگر جانش به لب رسيد از اين همه خفت و خواری. از اينکه ديد يک عده آدم که «يه هفته، دو هفته حموم نمی روند» دارند بر آنها حمکرانی می کنند.
پس قيام کرد تا به دسته سنتی بفهماند که آنها هم جزئی از اين جامعه هستند. حالا گروه سنتی که بعد از سال ها خفت و خواری تازه قدرت را به چنگ آورده راضی نيست که به اين آسانی قدرت را از دست بدهد. با چنگ و دندان می جنگد.
پس انگار دعوا در واقع سر لحاف ملاست. انتخابات و تقلب و غيره بهانه است که گروه متجدد حقوقی را دوباره کسب کند که اين انقلاب از آنها گرفت. جامعه ايرانی هيچوقت يکدست نبوده و حکومت در اين سی سال وانمود کرده که يکدست است. حالا هم کار را به جايی رسانده اند که بايستی با دروغ و نيرنگ و پنهان کاری وانمود کنند که هنوز يکدست است. خدا خدا می کنند که دسته متجدد به زندگی مجازی اش برگردد و دست از سرشان بردارد. ولی انگار اين تو بميری ديگر از آن تو بميری ها نيست. نمی شود که نصف جامعه را ناديده گرفت و به خواسته های برحقشان برای زندگی به طوريکه دلشان می خواهد محل نگذاشت. نمی شود که باورهايی را به زور بر آنها تحميل کرد. پس به نظر می رسد که اين رشته سر دراز دارد و سی سال طول کشيده که به اينجا رسيده.
شاه بعد از اينکه فهميد که اين تو بميری از آن تو بميری ها نيست بالاخره سعی کرد که دم مذهبيون را ببيند. شريف امامی را سر کار گذاشت که مثلاً از خانواده مذهبی بود. کاباره ها را بست و غيره. حالا بايستی ديد که حکومت فعلی ايران چه خواهد کرد که سعی کند دسته متجدد را راضی کند چون بهرحال بايستی آنها را هرطوری شده راضی کنند. چون اگر نکنند همان راهی را می روند که شاه رفت. اين جماعت صدای از دست رفته اش را دوباره پيدا کرده و ول کن معامله نيست.
9/07/2009
گاسپل (سرگذشت عيسی مسيح) نوشته هوگو
از سخنان برادر روحانی هوگو در کنار برادر روحانی ترش محمود:
«به عنوان يك مسيحی احساس بسيار خوبی دارم كه به زيارت حرم مقدس امام رضا آمده ام.»
«حضرت مسيح رجعت خواهد نمود و به همراه حضرت مهدی يك روز برای ايجاد عدالت قيام خواهند كرد."
گويا هوگو که خودش را تا ديروز يک مسيحی واقعی می دانست، پس از اينکه گوشه چک پنجاه ميليون دلاری احمدی نژادی را مشاهده کرد و با امام خامنه ای در خلوت نشست، به دين مبين اسلام مشرف شده است.
وي با اشاره به سخنان حكيمانه مقام معظم رهبري اظهار داشت: سخنان امام خامنهاي بسيار براي من راه گشا بود ، چرا كه ايشان فرمودند : تا زماني كه روساي جمهور ايران و ونزولا در كنار هم باشند و با هم اقدامات عدالت طلبانه را پيگير ي ميكنند ، موجبات مايوس شدن دشمنان دو ملت را فراهم مي آورند.
هوگو با اين وجود هنوز نمی تواند يا نمی خواهد اين تشرف مقدس را به جهانيان اعلام کند. هنوز منتظر واريز چک به حساب مربوطه است و آنگاه در مورد اين موضوع تصميم خواهد گرفت. پس هنوز خودش را به ظاهر مسيحی می نمايد ولی در عين حال برای خودش يک «گاسپل» کاملاً نوظهور ابداع کرده. در اين گاسپل نوظهور بالاخره معلوم می شود که مسيح به همراه مهدی رجعت خواهد نمود و در آن زمان همه جهانيان به دين مشرف اسلام گرويده و از آينه نورانی جمهوری اسلامی منور خواهند شد.
ببينيد که پنجاه ميليون دلار چه اثرات شگرفی می تواند داشته باشد.
هللويا!
فکر کنم احمدی نژاد در ميزان دروغگويی همتايش را پيدا کرده است.
7/29/2009
امام واقعی دستش را بلند کند
اين روزها يک عده که می خواهند خامنه ای را تحقير کنند، مرتب از امام سخن می گويند و از ايشان نقل قول می کنند. مرتب می گويند که زمان امام چنين بود و چنان و حضرت امام چنين فرمودند. درست مثل اينکه اين شخصی که الان زمام امور مملکت را در دست دارد چغندر است و هيچکاره است. انگار اين بيست سالی که خامنه ای سر کار بوده اصلاً وجود نداشته و انقلاب با حضرت امام تمام شد.
اينقدر هم از خوبی های امام می گويند که امر به آدم مشتبه می شود که آيا از همان امامی سخن می گويند که ما به ياد داريم. ويا اينکه قرار است حافظه تاريخی مان را به همين زودی پاک کنيم. يا اينکه يک امام دومی هم بوده که فقط در خاطره اين آقايان است و ما از او خبر نداشته ايم. اين امام دوم مظهر مهر و شفقت بوده. اين امام دوم نبود که هزاران تن از جوانان مملکت را به جرم اينکه «مفسد فی الارض» بودند به سلاخ خانه های رژيم فرستاد. اين امام دوم نبود که قلم های روزنامه نگاران را شکست، اهل دانش و فرهنگ را خانه نشين کرد و غيره. اين امام دوم نبود که جوانهای مملکت را هزار هزار با شعار «جنگ جنگ تا پيروزی» به سلاخ خانه های صدام فرستاد و تنها زمانی «جام زهر» را نوشيد که مملکت تبديل به خرابه ای شده بود. اين امام دوم نبود که زير حرفش زد و باعث شد من و تو آلاخون والاخون دور دنيا شويم. اين امام دوم نبود که...
پس اگر اين امام دوم را کسی می شناسد لطفاً دستش را بلند کند. ما هم می خواهيم با اين حضرت امامی که اينروزها اينقدر صحبتش هست آشنا شويم.
راستش اينها اينقدر از اين امام تعريف می کنند که آدم به آن امام های ديگر هم شک می کند. اگر حافظه تاريخی اينها در ظرف همين بيست سال اينقدر تغيير کرده، آدم فکری می شود که بعد از هزار و سيصد سال چقدر حافظه تاريخی ممکن است تغيير کند.
7/12/2009
موسوی کجاست؟
اين روزها رهبر جنبش سبز کاملاً از انظار عمومی غايب شده است، طوريکه کم کم دارد يک حالت اسطوره ای پيدا می کند. اين در حاليست که خيلی ها به زندان افتاده اند، مردم سرکوب و کشته می شوند و همه منتظرند که ايشان يک چيزی بگويد و يا از خودش حرکتی نشان دهد. انگار رهبر می خواهد دست بردارد و «به کار فرهنگی/حزبی اش بپردازد»، ولی مردم نمی گذارند.
می خواستم پيشنهاد کنم که براساس کتاب های "Where is Wally" که عمدتاً برای کودکان است، يک سری کارتون تهيه کنيم و سعی کنيم موسوی را از بين خيل جمعيت پيدا کنيم. مي توانيم با همين تصوير زير شروع کنيم. به ما گفته شده که موسوی خودش را در اين خيل جمعيت پنهان کرده. حالا هرکی اون را پيدا کرد، جايزش يک خروس قندی سبز:

7/10/2009
علائم ظهور
بچه که بوديم کتابی را در خانه داشتيم که در مورد علائم ظهور امام زمان بود. نويسنده کتاب دانشمند اسلام شناسی بود که با پدرم اخوت داشت. پدر هر چند وقت يکبار اين کتاب را از روی تاقچه بر می داشت و چند سطری از آن را برای ما می خواند. خيلی از علائمی که می خواند تا حدودی با وضعيتی که آن زمان ها در ايران و دنيا برقرار بود مطابقت می کرد، يا می شد يک جوری آنها را تطبيق داد. اين موضوع برای ما که بچه بوديم ويا حتی برای پدرم که فکر کنم به اين علائم ظهور عقيده داشت جنبه سرگرمی و تفنن داشت. وقتی که کتاب به تاقچه بر می گشت تمام جريانات فراموش می شد و به زندگی عادی مان بر می گشتيم. به عبارت ديگر زندگی واقعی يک چيز بود و آنچه در کتاب علائم ظهور نوشته شده بود چيز ديگر. سعی نمی کرديم که همه وقايع روزگار و زندگی خودمان را براساس علائم ظهور برنامه ريزی کنيم. اين همان کاريست که بيشتر مردم می کنند. ظهور بيشتر يک جنبه معنوی دارد تا جنبه واقعی داشته باشد. همانطوريکه يهوديان در انتظار ظهور مسيح هستند ويا مسيحيان در انتظار بازگشت مسيحند. چيزيست که اتفاق خواهد افتاد ولی خدا می داند کی يا به چه صورت.
حالا حکومتی بر مملکتمان حکمرانی می کند که يکی از اصولش همين موضوع ظهور است. رئيس جمهوری داريم که فکر می کند بايستی اين موضوع ظهور را به تعجيل انداخت. بايستی جامعه را به سمتی سوق داد که اين ظهور به جلو بيافتد. اين ويدئو را خيلی هايمان ديده ايم.
برای خيلی ها اين حرفهايی که احمدی نژاد می زند ممکن است جنبه عوام فريبی داشته باشد. وقتی از هاله نور و غيره صحبت می کند، فکر می کنيم که شايد يک حالت روان پريشی داشته باشد. ولی فکر کنم موضوع خطرناک تر از اين باشد. اين فرد واقعاً خودش را به عنوان يک شخصيت تاريخی می بينيد. احساس می کند که قبل از پايان دوره چهارساله دومش امام زمان ظهور خواهد کرد! برای همين هم هست که از هرگونه دستاويزی استفاده می کند که در قدرت باقی بماند. به نظر می آيد که خامنه ای هم در اين راه با او همراه شده.
خيلی ها ممکن است تصور کنند هنگاميکه احمدی نژاد در مورد «استکبار جهانی» سخن می گويد منظورش همان امپرياليزم باشد که يک مفهوم مترقی است. ولی زمانی که اين فرد در مورد استکبار جهانی صحبت می کند منظورش کشور هايی مثل آمريکا و انگليس و غيره است که می خواهند موضوع ظهور را به تعويق بياندازند. برای همين هم هست که در اين جمع در مورد تحليلی صحبت می کند که از قرار معلوم آمريکايی ها از اوضاع منطقه داشته اند. خواسته اند با اشغال عراق ظهور را به تعويق بياندازند. «آنها فهميده اند که بناست در اين منطقه اتفاقاتی بيافتد.»
در مقابل چنين نيرويی که همانا می توان اسمش را کفر جهانی گذاشت نيرويی الهی وجود دارد که می خواهد مسئله ظهور را به جلو بياندازند. اين نيروی الهی می تواند از هر دست آويزی استفاده کند تا به آن هدف نهايی برسد. اگر در انتخابات تقلب می شود، دستان امام غايب در کار بوده که باعث شده اين تقلب ها به نتيجه برسند و اين فرد دومرتبه به صندلی قدرت باز گردد. هر گونه دروغی هم که می گويد و می گويند هم برای رسيدن به آن هدف نهايی است. کسانيکه در مقابلشان می ايستند را هم بخشی از همان کفر جهانی می دانند که دارد سعی می کند مسئله ظهور را عقب بياندازد.
در همين رابطه از سيبستان: فرقه آخرالزمان
7/04/2009
فلسفه مجاورت کارد با استخوان -- يا ميرحسين، کجا بودی تا حالا؟
ملت شهيدپرور ايران در طول تاريخ بارها کارد به استخوانشان رسيده و قيام کرده است. همين سی سال پيش بود که دوباره کارد به استخوانش رسيد. يک آقای معمم هم پيدا شد و به آنها اميد داد که شايد اين کارد را از استخوانشان کمی دور کند. به ملت نويد آزادی داد ولی بعد از اينکه همه ملت فريب اين آقای معمم را خوردند و باهاش همراه شدند، درست برعکس آنچه قول داده بود را کرد. جنگ خانمان سوز را برای سال ها بر مردم تحميل کرد. آن آزادی های سياسی هم که قولش را داده بود به کل فراموش کرد. گفته بود که همه گروه هاي سياسی مي توانند با آزادی کامل در مملکت فعاليت کنند. ولی زير حرفش زد. همه را قلع و قمع کرد. گفت حرف حرف من است و امر امر من. جوان های مملکت را به بهانه اينکه مفسد فی الارض هستند روانه سياه چال های رژيم کرد. قول داده بود که به قم برگردد و کاری به کار امور مملکتی نداشته باشد ولی در عوض امور مملکت را به کل قبضه کرد و به کسی جرأت نطق زدن نداد. آخر هرچه باشد امام بود و نماينده آن يکی امام غايب بر روی کره خاکی.
يک ميرحسين نامی هم داشتيم که نخست وزير بود و نظاره گر اين اوضاع. ولی انگار در طول آن سال ها کارد به استخوانش نرسيد و با اين آقای معمم همراهی و همدلی می کرد. برای همين هم بود که هشت سال آزگار در رکاب اين آقای معمم می تاخت و شريک جرمش بود.
سال ها گذشت. نخست وزير مربوطه کارد به استخوانش رسيد. می ديد که مملکت دارد از «خط امام» دور می شود. مير حسين ميگويد که می خواهد به خط امام راحل برگردد چون خيلی با او اخوت داشته و به راه و روش او ايمان دارد. ولی کسی از او نپرسيد که اين خط امام چيست که مملکت دارد از آن دور می شود. در اين ضمن خيل عظيمی با او همراه می شوند چون آنها هم سالهاست کارد به استخوانشان رسيده.
از قضای روزگار طرف مقابل هم می خواهد اوضاع را به اوايل انقلاب برگرداند که هيچکس را جرأت مخالفت با امر امام نبود. جانشين امام که از اينهمه تمرين دموکراسی و مردم سالاری خسته شده می خواهد به مردم بفهماند که حرف حرف اوست و امر امر او، درست مثل بنيان گذار رژيم.
آن آقای معمم فلسفه اش چيز ديگری بود که در وحله اول ابقای رژيم بوده است، حالا هرچقدر که بخواهيم حرف هايش را ماساژ بدهيم و از او يک دموکرات بسازيم. جمهوريت نظام را تا آنجا قبول داشته که به اهدافش که همانا تشکيل يک حکومت اسلامی بود آسيبی وارد نشود. برای همين هم بود که رئيس جمهور منتخب مردم را خلع کرد. برای همين بود که جانشينش که قدری رقت قلب داشت را قبل از اينکه سرکار بيايد خانه نشين کرد. برای همين بود که صدها هزار جوان مملکت را روانه سلاخ خانه های صدام کرد و تنها زمانی «جام زهر را نوشيد» که بنيان نظام را در خطر می ديد.
برای همين بود که از هر بحرانی براي اقتداربخشی بيشتر به حکومت اسلامی استفاده می کرد.
6/26/2009
جورج گالووی دلقکی بيش نيست
همين چند ماه پيش بود که در يک شب سرد زمستانی همه در يک کليسا در مرکز شهر تورنتو جمع شده بوديم که به سخنان جورج گالووی، نماينده مجلس بريتانيا گوش بدهيم. جمعيت هزار نفری در کليسا جوش و خروش زيادی داشت. جورج گالووی برای آمدن به کانادا اجازه ورود نگرفته بود و اين موضوع همه را خشمگين کرده بود. شعار برعليه نخست وزير و وزير وقت کانادا و در حمايت از جورج گالووی و فلسطينی ها می دادند. جورج گالووی از طريق ويدئولينک برای جماعت حاضر صحبت کرد. از اينکه حقوق اوليه اش به عنوان يک شهروند و يک عضو مجلس بريتانيا خدشه دار شده سخن گفت. جماعت حاضر بسيار کف زدند و هورا کشيدند.
همين آقای گالووی که اينقدر از موضوع خدشه دار شدن آزادی بيان شخصي اش عاصی بود و خط و نشان می کشيد که مردم ساکت نخواهند نشست و قيام خواهند کرد و غيره حالا از رژيمی حمايت می کند که آزادی بيان را برای ميليون ها ايرانی سلب کرده است. همين آقا به طور ضمنی از جنبش های حماس و حزب الله پشتيبانی می کند که همان راهی را خواهند رفت که جمهوری اسلامی رفت.
اگر حماس و حزب الله از احمدی نژاد پشتيبانی و حمايت می کنند و برايش تبريک می فرستند می توان فرض کرد که به خاطر کمک های ميليونيست که رژيم به آنها می دهد. اگر چاوز از احمدی نژاد پشتيبانی می کند و کار را کار سازمان سيا می داند می توان فرض کرد که به فکر قراردادهای ميليارديست که با دولت احمدی نژاد منعقد کرده که با روی کار آمدن هر کس ديگری فسخ خواهند شد.
ولی آقای گالووی چطور؟ او چطور می خواهد ضرب و شتم و جلوگيری از هرگونه اعتراض مدنی را توجيه کند؟ آيا سياست برايش آنقدر اهميت دارد که می تواند تمام اصولی که هر انسان آزاده ای به آنها ايمان دارد را زير پا بگذارد؟
به فرض برای مواجبش نگران است که از «پرس تی وی» می گيرد و ممکن است قطع شود. می توانست چند صباحی را خاموش شود تا شايد آبها از آسياب بيافتند و بعد دوباره مشغول به کار شود. همان کاری که بسياری از وبلاگ نويسان دارند انجام می دهند. خاموش شده اند در لحظه ای که هيچ ايرانی نبايد خاموش شود، حالا به هر دليلی می خواهد باشد.
خيلی ها که شامل خود بنده می شوند از سخنان دو آتشه احمدی نژاد در سازمان ملل و در مقابل مطبوعات خارجی حمايت کردند. خواستند بگويند که احمدی نژاد به فکر طبقه محروم و زحمتکش است. خيلي ها خواستند بگويند که اين رژيم قابليت اصلاح را دارد. ولی اين کودتا چهره واقعی اين رژيم را به جهانيان نشان داد. چشمهای خيلی از ماها را باز کرد. رژيمی که با ايجاد دو دستگی در بين ملت خودش می خواهد مردم را به جان هم بياندازد ارزش حمايت ندارد. اگر آقای گالووی برای منافع شخصی می خواهد از اين رژيم حمايت کند بستگی به خودش دارد. ولی با اينکار به هرگونه جنبش آزاديبخش فلسطينی لطمه وارد می کند. با اينکار نشان می دهد که چيزهايی که مخالفينش در مورد او گفتند حقيقت دارد. او دلقکی بيش نيست.
6/19/2009
هفت روزی که دنيا را تکان داد
زمان مصدق (نه اينکه من يادم می آيد ويا حتی به دنيا آمده بودم) يک عده ای فرياد می زدند «يا مرگ يا مصدق.» و فکر کنم انديشه و راه مصدق برای خيلی ها ارزش مرگ را داشت.
اينطور که به نظر من می رسد يک جمعيت چند ميليونی در ايران هست که دارند جان خودشان را به خطر می اندازند، چون جانشان به لبشان رسيده است. اين لُب کلام است. در انتخابات چهار سال پيش هم تقلب شد ولی کسی نبود که به خيابان ها بريزد و اينطور حماسه بيافريند. فکر کنم خود رهبران جنبش هم تصورش را نمی کردند که مردم چنين کنند. فکر می کردند که شکايتی به شورای نگهبان می کنند، شورای نگهبان زير سبيلی در می کند. مدتی جار و جنجال می کنند. بعد هم موسوی به کار فرهنگی اش بر می گردد و کروبي هم به هر کاری که می کرد.
ولی اين انتخابات و نتايج آن همانند جرقه ای بود که ملت را به خيابان ها کشانيد و گفتند «يا مرگ يا آزادی.» کسی هم نگفت «يا مرگ يا موسوی» چون رهبری موسوی اتفاقی بود ولی خب هر جنبشی يک رهبر می خواهد. آن فريادهايی که مردم ستم ديده در طول شب از پشت بام هايشان می کشند فرياد اخوت با موسوی نيست. فرياد فغان است.
در اين ميان يک عده خارج نشين جلوی مانيتورهايشان نشسته اند و نظاره گر اين جريانات هستند. نمی گويم نگران و مشوش نيستند که مثل همه ما حکماً خيلی هاشان هستند ولی با مقاله هايشان و سخنان قصارشان در تلويزيون ها و رسانه های خارجی سعی می کنند ملت را از اينهم که هست بيشتر جوشی کنند. زير پوست جوانان تشنه آزادی می روند به جای اينکه به آنها بگويند «مواظب خودتان باشيد.» «بيخود خطر نکنيد.» ارزشش را ندارد.
به خطراتی که اين جوان ها با آن روبرو هستند فکر نمی کنند. به مادران داغدارشان. هدفشان سرنگونی جمهوری اسلامی به هر بهاست. برای همين هم هست که خارج نشين شده اند.
اين جوانان و مردان و زنان ايرانی در اين چند روز حماسه آفريدند. اگر همين فردا هم تصميم گرفتند که به اين جنبش خاتمه دهند و به زندگی عادی شان بپردازند بايستی به آنها احسنت و آفرين گفت. اين هفت روز دنيا را تکان داد. به جهانيان فهمانيد که ملت ايران از چه قماشند. در مقابل زور و استبداد می ايستد.
پس دوستان خارج نشين بس است. اينقدر تحليل های دو آتشه نکنيد که «خامنه ای گور خودش را کند» و «اين ميخ آخر در تابوت جمهوری اسلاميست» و غيره. نخير آقايان و خانم ها. خامنه ای خر نيست. می داند دارد چکار می کند. بيخودی خودش را به هچل نمی اندازد که بعداً مدفوع خور شود. بگذاريد خود مردم ايران تصميم بگيرند چکار می خواهند بکنند. مخصوصاً بعد از سخنان گهربار رهبر عاليقدر که به مردم اولتيماتوم داد که هر چه ديدند از چشم خودشان ديده اند. ما فقط می توانيم با تظاهراتمان از آنها پشتيبانی کنيم. اگر همين فردا خيابان های تهران خالی بود نبايستی شکايت کنيم. نبايستی نق بزنيم که موسوی ويا ملت ايران توخالی از آب در آمدند. ملت ايران در همين هفت روز حماسه آفريد و اين حماسه از نوع واقعيست نه از نوع احمدی نژادی.
پ.ن.: اين چند روزه يک عده جوان هستند که گروه گروه از خيابان جلوی خانه ما رژه می روند و به دفاع از ملت ايران شعار می دهند. فکر کنم اين شعارها بايستی به زبان انگليسی يا محلی باشد تا اثری داشته باشد. چون اگر نباشد مردم ديگر را فقط هاج و واج می کند که آيا چه خبر است. درست مثل اينست که من امشب از پنجره آپارتمانم فرياد «الله اکبر» سر دهم. بی شک همسايه ها پليس را خبر خواهند کرد. ما بايد مردم دنيا را با ملت ايران همراه کنيم. شعار به فارسی دادن شايد براي ما جالب باشد و قدری عقده هايمان را خالی کند ولی برای ديگران بی معنی ست.
6/15/2009
اين يک انقلاب است
وقتی به گفته ای دو ميليون نفر به طور خودجوش و هماهنگ نشده و با وجود تمام مشکلاتی که در اين چند روز از لحاظ اطلاع رسانی برايشان فراهم کرده اند در ميادين شهر اجتماع می کنند فقط می شود اسمش را انقلاب گذاشت. حالا فرض کنيد که اگر مجوز داشتند و به طور صحيح اطلاع رسانی هم شده بودند و نگران هجوم اراذل و اوباش هم نبودند، چند نفر جمع می شدند.
جمهوری اسلامی از بدو تولد يک عده خودی داشته و يک عده ناخودی. خيلی ها که قبلاً خودی بودند حالا ناخودی شده اند و بالعکس.
اين جريان خودی و ناخودی بودن در بطن جامعه هم بروز کرده است.
گروه خودی مستضعف و حزب اللهی است. بسيجی و سپاهی است. از قرار معلوم در ولايت فقيه ذوب شده. خيلي هايشان که سرباز پياده نظام هستند با شستشوی مغزی که در اين سی سال دريافت کرده اند، هر وقت که صلاح نظام باشد به خيابان ها می ريزند و «حماسه» ايجاد می کنند.
گروه دوم شهرنشين است. از انديشه ها و رفتار و عادات غربی پيروی می کند. از طبقه متوسط جامعه است. با سيستم حکومت دينی اشکال دارد. عده ای از اينها را در سال های اول انقلاب قلع و قمع کردند. آنهايی که طرز ديدهای مارکسيستی و چپی داشتند. عده ای راهی غرب شدند. بقيه هم در ايران ماندند و به زندگی مجازی شان ادامه دادند.
اين انقلاب را گروه دوم شروع کردند. چون آنها خودشان را به همان اندازه ايرانی می دانند که گروه اول ايرانی هستند. در طول سالها ج.ا. به طور کجدار و مريز با اين جماعت شهرنشين سر کرده و به طرق مختلف آنها را تحت فشار قرار داده است.
شخصی مانند موسوی هم بدون اينکه خودش بخواهد رهبر اين انقلاب شده. ولی طبق معمول همه انقلاب ها، مردم از رهبران خودشان پيشی گرفته اند. وقتی که موسوی از مقامات اجازه تجمع می خواهد ولی به او نمی دهند، موش می شود و از مردم می خواهد که اجتماع نکنند. چون نگران امنيت آنهاست. با اينکه خودش انقلابيست ولی هنوز اين جنبشی که در جامعه ايجاد شده را به صورت انقلابی نمی بيند. آخر قرار نبود انقلاب شود. ولی مردم ديگر کاری به اين کارها ندارند. با اينکه می دانند ممکن است از طرف اراذل و اوباش مورد حمله قرار گيرند به طور خودجوش تجمع می کنند. مردم گوی رهبری را از موسوی می گيرند و او بايستی خودش را دوان دوان برساند و دوباره به مردم ملحق شود. آنجا و زمانی که بالای اتومبيل می ايستد دوباره انقلابی می شود.
مردم ليدر می خواهند و موسوی را مجبور می کنند که ليدر شود، هر چقدر که ممکن است اينکار برايش خوشايند نباشد. چون هرچه باشد خود او زمانی در ولايت ذوب شده بود.
در روزهای آينده خامنه ای سعی خواهد کرد که با راه انداختن اجتماعات مشابه نشان دهد که جمهوری اسلامی چقدر طرفدار دارد ولی آب ريخته را نمی توان به جوی برگرداند. گروه ناخودی فهميده که چه توانايی هايی دارد. ديگر اجازه نمی دهد که هيچ احمقی آنرا «خس و خاشاک» بنامد. احمدی نژاد هم که از قدرتی که رهبری در اختيارش گذاشته بود هار شده بود حساب کار خودش را خواهد کرد.
خامنه ای با اين اقدام ناخردمندانه و زير پا گذاشتن رأی ملت به طور جدی مشروعيت نظام را زير سوال برد. تنها راه باقيمانده برايش ايجاد رعب بيشتر در جامعه است.
ويا می تواند «صدای اين انقلاب را بشنود.» پيش از اينکه دير شده باشد.
پ.ن.: امروز ياد حسين درخشان افتادم. جای او در اين وبلاگستان بيش از هميشه خاليست. او هم مثل من به نحوی در احمدی نژاد و ج. ا. خوبی می ديد. می خواست همه مخالفين نظام را به صورت غربزده جلوه دهد با اينکه خودش هم غربزده بود. می خواست در شهر ری زندگی کند در حاليکه می توانست در پاريس زندگی کند. ماه هاست که هيچکس از او خبری ندارد و انگار اصلاً فراموش شده.
6/14/2009
اعتراض به تقلب در انتخابات ايران
Mel Lastman Square
http://www.whereismyvote.org
به ژيان قميشی گوش کنيد.
اشتراک در پیامها [Atom]