۸/۲۹/۱۳۸۵




در جاده اصفهان به شيراز علامت کوچکی هست که راه را به «پاسارگاد» نشان می دهد. ما که در عشق ديدن مقبره کوروش با شتاب در حرکت بوديم، از اين تابلوی فکسنی عبور کرديم. چند کيلومتری رفتيم و بالاخره از رهگذری سراغ پاسارگاد را گرفتيم که گفت بايستی برگرديم و به دنبال «رستوران پاسارگاد» باشيم که کنار جاده است.

از جاده اصلی چند کيلومتری دور می شوی و مقبره کوروش از آن دورها نمايان می شود. تنها ساختمان بلند در آن اطراف است. جاده چند کيلومتر بيشتر نيست ولی احساس می کنی که هزاران سال در تاريخ مسافرت کرده اي. دلت می خواهد که شکوه و جلال ايران باستان را تصور کني. چشم ها را می بندی ولی تنها چيزی که به خاطرت می آيد خاطره محمد رضا شاه است که در مقابل همين سنگ ها ايستاد و گفت «تو بخواب که ما بيداريم.»

از مقبره کوروش چيز زيادی باقی نمانده. آن عکس ها که در بروشورهای توريستی ديده بوديم ربط زيادی با حقيقت ندارد. چند داربست و يک سقف در بالايش زده اند و آنرا به فراموشی سپرده اند. غير از ما و يک مينی بوس که چند توريست آلمانی در آن سوارند، کسی در اطراف ديده نمی شود. شخصی هم در سايه آرامگاه به نگهبانی ايستاده است.

ديگر خرابه های پاسارگاد هم حال و روز بهتری از اين ندارند. بعضی هايشان داربستی دارند و به فراموشی سپرده شده اند.

در راه بازگشت به تخت جمشيد می رويم. آنهم وضع و حالی مشابه دارد. حتی يک سرستون سالم ويا نيمه سالم هم پيدا نمی شود. گمانم تا چند سال ديگر فقط تلی خاک از خرابه های تخت جمشيد باقی بماند. بناهايی که هزاران سال سختی روزگار را تحمل کردند، چگونه در ظرف يک ربع قرن به اين روز و حال افتادند؟


نظرات: ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]





<< صفحهٔ اصلی
:رأی بدهيد Balatarin

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]

تنها با ذكر كامل منبع ، استفاده از مطالب وبلاگ آزاد است ©