۴/۲۰/۱۳۸۶

اين يک تهمت نيست – اين يک واقعيت است

«هر که از شما که گناهکار نيست سنگ اول را پرتاب کند»

روستای دورافتاده «آقچه کند» هرگز شاهد چنين جنب و جوشی نبوده. خانه کدخدا تنها خانه در قريه بود که تلفن داشت. اهالی بی صبرانه منتظر بودند که کدخدا از خانه اش خارج شود و بهشان بگويد که جريان از چه قرار است. ولی کدخدا هم بی خبر بود.

ساعت در حدود پانزده دقيقه به ظهر بود. صدايی مهيب در مرکز قريه به گوش رسيد. دهاتی ها به سمت منبع صدا دويدند. خاک و خل به هوا برخاسته بود. از ميان خاک و خل هيکل يک بالگرد هويدا شد. شخصی لاغر اندام با قدی متوسط که به نظر نمی آمد بيش از سی سال سن داشته باشد از ميان گرد و خاک پيدا شد. اهالی هرگز اين فرد را قبلاً نديده بودند. حتی لباس اونيفورم هم بر تن نداشت. به جای اونيفورم يک تی شرت آبی آسمانی آستين کوتاه به تن داشت. نوشته ای بر تی شرت وی بود.

بچه های قريه که به دبيرستان می رفتند و دو کلام انگليسی می دانستند توانستند تی شرت اين شخص مرموز را از دور بخوانند: "I [love] Tehran"

شخص مرموز را به سمت مرکز قريه هدايت کردند. در هر دستش پاره سنگی را حمل می کرد. اهالی قريه با چشم خود ديدند که هم او بود که اولين پاره سنگ ها را به سمت قربانی پرتاب کرد.

مرد مرموز از همان راهی که آمده بود برگشت، سوار بالگرد شد و در ميان گرد و خاک ناپديد گشت.

آيا آنهايی که از چپ و راست به سمت «شخص مرموز» سنگ پرتاب مي کنند و او را به سنگسار اينترنتی محکوم کرده اند خود بی گناهند؟ چرا رهبری وبلاگستان از چپ تا راست و از ارتجاعی تا به اصطلاح مترقی قيام کرده تا اين عنصر فاسد را محو کند؟ اشکال کار در اين است که خودشان هم اسرارمگو زياد دارند. بسياری از همين حاميان دموکراسی و آزادی بيان برای رهايی مزدوران از چنگال عدالت، پتيشن جمع می کنند، مقوله می نويسند و آن زمان که بايستی سکوت را بشکنند، خفه خون می گيرند. کسانی مدعی العموم شده اند و کوس حقوق بشر می زنند که چه در زمان ديکتاتوری و چه در زمان ج.ا. مصدر کار بودند و چه بسا خودشان موجب شدند که چنين موقعيتی به وجود آيد: بحران دموکراسی و حکومت قرون وسطايی که منجر به سنگسار و اعمال خشونت بار می شود. اين عده از صاحب منصبان ديروز و هوچی گران امروز درسشان را فوت آبند. سياه نشان دادن همه چيز کار ساده ايست: همانطوريکه هرروز در اين وبلاگستان فارسی انجام مي شود. ولی مطرح کردن نکات مثبت شهامت می خواهد که از قرار معلوم در فرهنگ وبلاگستانی (و ايرانی) جايی ندارد


نظرات:
سلام محمد
من با نوع حملهاییکه به حسین درخشان میشه موافق نیستم. ولی کاش او هم به فعالان اجتماعی اینقدر گیر نمیداد. ما چقدر از دست غربیها حرس می خوریم که از جنایات خودشان حرف کم میزنند. بهتر است که خودمان چنین نکنیم. واقعا امریکا اگر میخواست به ایران حمله کنه به این جور بهانه ها نیاز نداره.

سلامت باشی

هایده
 
هايده عزيز، من نه حسين درخشان را از نزديک می شناسم و نه می دانم در مغزش چه می گذرد. خيلی ها در اين وبلاگستان هستند که وی را از نزديک می شناسند و دوست جون جونيش بودند. حالا دشمن خونيش شدند.
بعضی حرف هايی که حالا می زند را دو سال پيش خود من می زدم ولی کسی توجه نداشت. شايد بعدها در اين مورد بنويسم. با آنچه تو ميگويی هم موافقم، دارد همه را با خودش دشمن می کند و اميدوارم برای اينکار دليلی داشته باشد. عنوان وبلاگش را هم گذاشته «شوک الکتريکی حسين درخشان به مغزهای شما!» گاهی بايستی به مردم شوک وارد کرد تا بيدار شوند.
 
ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]



پیوندهای مربوط به این پیام:

ایجاد یک پیوند



<< صفحهٔ اصلی
:رأی بدهيد Balatarin

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]

تنها با ذكر كامل منبع ، استفاده از مطالب وبلاگ آزاد است ©