۵/۰۶/۱۳۸۷

همه اونيفورم سياهشان را به تن دارند و از ميان شکاف فقط دو چشم هويداست. از همان دو چشم می توانی سنشان را حدث بزنی. بيشترشان جوان هستند. وقتی می گويم جوان، منظورم خيلی جوان است. شايد کمتر از بيست سال. آدم تعجب می کند. انتظار ندارد که دخترانی به اين جوانی اينطور خودشان را در حجاب پيچيده باشند. دو چشمی که از ميان شکاف پيداست کاملاً آرايش شده است. همه شان موبايل دارند و با دوست ويا دوست پسرشان صحبت می کنند. انگليسی را بدون لهجه صحبت می کنند. معلوم می شود که در همين مملکت به دنيا آمده اند ويا در بچگی به اين ديار کوچ کرده اند. حالا هم به طور گروهی آمده اند در تظاهرات شرکت کنند!

تظاهرات در مقابل کنسولگری آمريکا در تورنتوست. در مورد جوانی به نام «عمر خضر» است. او جوانی است که در سن پانزده سالگی در افغانستان دستگير شد و سپس به سياهچال گوانتانامو گسيل شد. شش سال است که در آنجا بسر می برد و به گفته ای تحت شکنجه روحی و جسمی قرار گرفته است. دولت کانادا تحت فشار است که وی را به کانادا برگرداند، چون شهروندی اين ديار را دارد.

خانم های جوان با روبنده مشکی هنوز با موبايل هايشان صحبت می کنند. سرو کله رسانه های محلی پيدا می شود و شروع به عکسبرداری و فيلمبرداری می کند. کاری با ديگر تظاهر کننده ها ندارند. حواسشان بيشتر متوجه خانم های سياه پوش است. فقط با آنها مصاحبه می کنند و از آنها عکس می گيرند.

يکی از همين خانم ها به من نزديک می شود. در دست عرضحالی دارد که می خواهد امضاﺀ کنم. از لای شکاف نگاه می کنم. دومرتبه جوانی را می بينم که انگليسی را بدون لهجه صحبت می کند. عرضحال را امضاﺀ می کنم و رد می شود.

همه اش در اين فکرم که ديگران چه فکری می کنند. وقتی يک زن ويا مرد کانادايی با چنين پوششی بر روی صفحه تلويزيون ويا در تظاهرات و خيابان روبرو می شود چه احساس/فکری می کند. به همه شان گفته شده که اين ديار آزادی است. پس نبايد در مورد مردم بر اساس آنچه می پوشند قضاوت کرد. هنگاميکه دختران سياهپوش را در مراکز خريد که در اينجا «مال» می نامند می بينی بايستی قبول کرد که در اين جامعه چند فرهنگی کانادايی همه آزادند به هر صورت که می خواهند لباس بپوشند. بهرحال هرچه باشد تا آنجا که در محله های خودشان بمانند و کاری با ديگران نداشته باشند، اشکالی ندارد.

ولی بهشان/بهمان گفته شده که زنان در ديار شرق/مسلمان تحت ظلم و جور هستند. آنها را مجبور می کند که «برقع» ويا چادر به سر کنند. و به همين دليل بايستی برای آزادی آنها جهد کرد تا به اندازه زنان و دختران غربی آزاد شوند. هرچه می خواهند بپوشند ولو اينکه انتخاب اين پوشاک با آنها نباشد: اين پوشاک را شرکت های چند مليتی از طريق آگهی ها و شستشوی مغزی بر آنها تحميل کرده باشد. اين پوشاک را خدايان سوداگری به تن آنها کرده باشند. همان هايی که «جامه» بر تن «بريتنی اسپيرز» و «جسيکا سيمپسون» می کنند. چون هرچه باشد همين ها هستند که سمبل آزادی هستند.

از سوی ديگر با جوانانی رودر رو می شوی که تصميم می گيرند لباس تمام سياه بپوشند. ولی اگر چنين پوششی برای من شرقی اينقدر عجيب به نظر می آيد که چگونه ممکن است يک دختر جوان که در اين مملکت بزرگ شده تصميم گرفته چنين بپوشد، برای کانادايی از همه جا بی خبر چه معنايی می تواند داشته باشد. چون يک نکته کاملاً مشخص است: کسی اين جوان را مجبور نکرده که چنين خودش را از جامعه بزرگ در اطرافش متمايز کند. شايد جامعه کوچک خانواده و آشنايان به او اجازه ندهد که مثل «بريتنی» پوشاک به تن کند. ولی کسی هم او را مجبور نکرده که روبنده بپوشد.

همان طور که دختر ايرانی را جامعه بزرگ غربی ويا جامعه کوچک خانواده و آشنايان - و مخصوصاً اين دومی - مجبور نکرده که مثل «بريتنی» لباس بپوشد ويا خودش را آرايش کند. ولی اينکار را می کند تا ...؟


نظرات: ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]



پیوندهای مربوط به این پیام:

ایجاد یک پیوند



<< صفحهٔ اصلی
:رأی بدهيد Balatarin

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]

تنها با ذكر كامل منبع ، استفاده از مطالب وبلاگ آزاد است ©