۶/۲۸/۱۳۸۸

«يه هفته، دو هفته، احمدی حموم نرفته»

اين يکی از شعارهايست که اينروزها در خيابان های تهران می دهند. البته فقط اين احمدی نيست که حموم نرفته بلکه نيمی از جامعه ايرانی حموم نرفته اند. همان هايی که ريش دارند و تسبيح می چرخانند. بازاری اند و به کار آزاد مشغولند. روزه می گيرند و ماه محرم سياه می پوشند. روضه می روند و دسته راه می اندازند. به طور کلی سنتی هستند.

از سوی ديگر نيم ديگری از جامعه ايرانی شهرنشين و مدرن است. پايش بيافتد به اروپا و آمريکا می روند. اهل شب شعر و موسيقی پاپ و رپ هستند. شب ها را در کافه های شمال شهری می گذرانند. به طور کلی متجدد هستند. لباس های مد روز می پوشند و ادوکلن می زنند و به چشم حقارت به سنتی ها نگاه می کنند. اين کاريست که هميشه کرده اند.

اين دو گروه قبل از انقلاب هم وجود داشتند، حالا هم هستند. تنها تفاوتی که ايجاد شده اينستکه حالا گروه سنتی قدرت را در دست گرفته است. در واقع انقلاب کرد که قدرت را به دست بياورد. از سال های سال در «پستو» ی جامعه بودن خسته شده بود. از اين همه تحقير. يک خمينی نامی هم پيدا شد و آنها را متحد کرد. پس قيام کردند و شاه را که سمبل تجدد بود به زير کشيدند و گروه متجدد را به «زيرزمين» فرستادند.

البته جريانات به اين سادگی نبود ولی خب اين هم يکی از دلايل اصلی انقلاب بود.

گروه متجدد هم برای سی سال آزگار اين همه خفت و خواری را تحمل کرد و به زندگی مجازی اش ادامه داد. به پارتی ها و موسيقی زير زمينی اش پرداخت. تا اينکه ديگر جانش به لب رسيد از اين همه خفت و خواری. از اينکه ديد يک عده آدم که «يه هفته، دو هفته حموم نمی روند» دارند بر آنها حمکرانی می کنند.

پس قيام کرد تا به دسته سنتی بفهماند که آنها هم جزئی از اين جامعه هستند. حالا گروه سنتی که بعد از سال ها خفت و خواری تازه قدرت را به چنگ آورده راضی نيست که به اين آسانی قدرت را از دست بدهد. با چنگ و دندان می جنگد.

پس انگار دعوا در واقع سر لحاف ملاست. انتخابات و تقلب و غيره بهانه است که گروه متجدد حقوقی را دوباره کسب کند که اين انقلاب از آنها گرفت. جامعه ايرانی هيچوقت يکدست نبوده و حکومت در اين سی سال وانمود کرده که يکدست است. حالا هم کار را به جايی رسانده اند که بايستی با دروغ و نيرنگ و پنهان کاری وانمود کنند که هنوز يکدست است. خدا خدا می کنند که دسته متجدد به زندگی مجازی اش برگردد و دست از سرشان بردارد. ولی انگار اين تو بميری ديگر از آن تو بميری ها نيست. نمی شود که نصف جامعه را ناديده گرفت و به خواسته های برحقشان برای زندگی به طوريکه دلشان می خواهد محل نگذاشت. نمی شود که باورهايی را به زور بر آنها تحميل کرد. پس به نظر می رسد که اين رشته سر دراز دارد و سی سال طول کشيده که به اينجا رسيده.

شاه بعد از اينکه فهميد که اين تو بميری از آن تو بميری ها نيست بالاخره سعی کرد که دم مذهبيون را ببيند. شريف امامی را سر کار گذاشت که مثلاً از خانواده مذهبی بود. کاباره ها را بست و غيره. حالا بايستی ديد که حکومت فعلی ايران چه خواهد کرد که سعی کند دسته متجدد را راضی کند چون بهرحال بايستی آنها را هرطوری شده راضی کنند. چون اگر نکنند همان راهی را می روند که شاه رفت. اين جماعت صدای از دست رفته اش را دوباره پيدا کرده و ول کن معامله نيست.


نظرات:
این فقط یکی از ابعاد این حوادث است دوست عزیز. یکی از ابعاد را گرفته‌ای و تمام حوادث را با آن تحلیل کرده‌ای و این درست نیست. یک شعار یک بخش از خواسته‌ها و یک بعد از شخصیت اعتراضات را نشان می‌دهد. بهتر این بود که تسری‌اش نمی‌دادید به کل ماجرا. یا حق
 
دوست ناشناس. من هم قبول دارم که اين فقط يک بعد قضيه است. ولی بعديست که کمتر به آن توجه می شه. اين جنبش رهبری ندارد و از اول هم نداشته. پس خود مردم بايد خودشان را رهبری کنند. بايد ببينند که چطور می توانند اعتماد طرف ديگر را کسب کنند.
شما بايد سری به «بالاترين» بزنيد و ببينيد که چه چيزهايی در مورد جماعت سنتی نوشته می شود.
من فکر می کنم با اينگونه شعار دادن و بخش عظيمی از جامعه ايرانی را خفيف کردن کار خودشان را مشکل می کنند.
 
ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]



پیوندهای مربوط به این پیام:

ایجاد یک پیوند



<< صفحهٔ اصلی
:رأی بدهيد Balatarin

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در پست‌ها [Atom]

تنها با ذكر كامل منبع ، استفاده از مطالب وبلاگ آزاد است ©